تبلیغات
تک سفر - !!!به مجنون گفتم ... غفلت تو را از پای انداخت
تک سفر
!..به مجنون گفتم زنده بمان
به مجنون گفتم...زنده بمان!

 

حد و حدود را باید شناخت!

و این شامل تمامی عرصه های زندگی خصوصا در روابط اجتماعی است!

حدود خودت را بشناس ! و وقتی شناختی رعایت کن! بدان با چه کسی سخن میگویی! با چه کسی ناهار می خوری و با چه کسی دعوا میکنی و... . وقتی این هارا شناختی انوقت دهانت!..دستت..! فکرت..! و حتی نوع خندیدنت هم تغییر میکند!..مناسب میشود...آماده میشود.

و این رضایت را بدنبال خواهد داشت! رضایتی از جنس ارامش! از جنس نور! رضایت خدا...

خلاصه اش اینکه وقتی بایک دختر نامحرم صحبت میکنی حواست باشد!هرچند همکار هستی! وقتی رئیست با تو شام میخورد حواست باشد هرچند خیلی صمیمی شدید! وقتی فرد مخالفت  با نظرات و کارهایت مخالفت میکند حواست باشد هرچند خیلی ناراحت و حرصی هستی! وقتی کاری تحویل میگیری کامل انجام بده هرچند خسته ای یا وقت نداری! و بسیاری دیگر که از حوصله قلم خارج است نوشتنش!

خدایا تا به حال بار ها به تو گفتیم   معرفت بده!سلامتی بده و بده و... بده ...و بده!

اما اینبار میگویم بگیر!

خدایا غفلت را از ما بگیر....نفس شیطانی را ازما بگیر!...محبت غیر از خودت را ازما بگیر!....غرور ، تعصب ؛ جاه طلبی و.. را از ما بگیر!...انحراف را از ما بگیر...!

 و در اخر..

خدایا مارا از خودمان بگیر...

پانوشت:  1-خدا من را ببخشد اگر حد خود را نشناختم بانو

2-حکایت این روز های مجلسمان : عمر گرانمایه در این صرف شد تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

3-درجه نصیحتمان پایین کشیده! باید کسی را پیدا کنیم که نصیحتمان کند! دوستان نصیحت کنیدمان!

4-حافظ هم چند وقتی است قهر کرده!می گوید کم  به ماسر میزنی!

5-از خدا همیشه خواستم تا دوستی داشته باشم که پای رفاقتمان بماند! تا آخر...تا آخره آخر

اینجا مجنون...قلم به دستم!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 17 اردیبهشت 1392
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 08:17 ب.ظ
این همون چهار چوبته که میزنی روی سر ما
علی پورعبدالله

هنوز نزدم!
ببینمت میزنم!
دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 10:14 ق.ظ
نصیحت؟
مجنون اگه نصیحت میشنید که نمیگفت بستان و به عمر لیلی افزا

اما

کـاش به خودمان قــول بدهیــم

وقتی عاشق شویــم که ” آماده ایم “

نــه وقتی کــه ” تنهــائیـم”

علی پورعبدالله

ممنون
دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 12:21 ق.ظ
سلام جناب مجنون.نوشته های نه چندان جذابتان را خواندم!
قلم ضعیفی دارید وفکری محدود!درسبک نویسندگی بسیار تقلید کار وصد برابر تقلید خام هستید!نوشته هایتان تصنعی است ،روح ندارد.
علی پورعبدالله

بسیار متشکرم بزرگوار!
ما هیچ ادعایی در نویسندگی نداریم!
این چند خط هم ناشی از همان تفکر مجنونانه مان است!
اگر بهتان بد گذشت در این وب حلال بفرمایید.
شنبه 21 اردیبهشت 1392 08:14 ب.ظ
چند وقت پیش یه جایی خوندم...
ما همش فال حافظ میگیریم نگو حافظ خودش فال قهوه میگرفته....
نشون به اون نشون که میگه: ( ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم...)
خداییش برام جالب بود.. ملت به چه چیزا که فک نمیکنن....
علی پورعبدالله

جلب بود!
جمعه 20 اردیبهشت 1392 11:10 ب.ظ
سلام
به مجنون گفتم چون هنوز دانش آموزی نگاهت به مساله اینگونه است به مجنون برخورد و خیال کرد که با او مشکل دارم و تیکه انداخت که برو به شبکه های اجتماعی ات برس...مجنون جان یکم تواضع کن در برابر بزرگترت! اگر به مجنون گفتم هنوز دانش آموزی چون تا دانشجو نشود و وارد فضای دانشجویی نشود حرف امروز من را نمی فهمد و وقتی دانشجو بشود نگاهش با نگاه امروزش خیلی تفاوت خواهد داشت...
در هر صورت مجنون بزرگوار! ما ارادتمندیم و قصد تحدی نداشتیم ...
راستی برادر تا یادم نرفته بگم یکی از پست های وبلاگ شما که مربوط به شهید چمران است برگرفته از یادداشت های شخصی من در وبلاگ میزکار است در مرام مانیست نوشته ی یکی دیگه رو بدون قید نویسنده در وبگاهمان بنویسم بر شما نیز چنین باد ...
علی پورعبدالله

پوزش بزرگوار
فراموش کرده بودم اسمتونو قید کنم!
عفو بفرمایید!
جمعه 20 اردیبهشت 1392 04:14 ب.ظ
در وبلاگ ((خواندنی است...)) به تازگی قسمتی با عنوان ((از دعاها و نیازها...))تشکیل شده است. در این قسمت ما در هر هفته برای یک نفر دعا می کینم. اگر می خواهید تا دعای سبز مردم همواره همراهتان باشد،سر بزیند.
منتظر حضور سبزتان هستیم.
یاحق
علی پورعبدالله

باریک الله
احسنت بر شما
جمعه 20 اردیبهشت 1392 03:16 ب.ظ
بسیار زیبا بود...
واقعا باید حد و دود خودمان را بشناسیم و رعایت کنیم...
1.ما هم از خدا میخواهیم که مارا ببخشد
2. واقعا حق باشماست... حکایت مجلس ما حکایت....
3. اختیار دارید استاد.. شما مارو نصحیت کنید...
4. خب یه جعبه شیرینی بخرید تا همگی بریم منزل حافظ تا از دلشان دربیاوریم و شما را با ایشان آشتی بدیمو...
یا اینکه بگید آقای حافظ اگه آشتی نکنی از این به بعد میرم سراغ آقای سعدی و میگم اون واسم فال بگیره.
حالا بدور از شوخی برید سر بزنید به کتابشان حتما جوابتان را میدهند
5. جوینده یا بنده بود.... اگر خودتا در رفاقت برای دوستانتان پایبند باشید آنها هم تا آخر با شما خواهند بود...
علی پورعبدالله

ممنون از نظرات خوبتون!
جمعه 20 اردیبهشت 1392 11:11 ق.ظ
خیلی زیبا علی جان
چند وقته بد جوری حافظ دیونه م کرده
شایدم چند وقته بد جوری دیونه شدم
......
این در مورد حرفایی که گفتی نیست
اما در مورد اون مسئله ای هست که من و تو ازش با خبریم

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم
باغ بهشت و سایه ی طوبی وقصر حور
با خاک کوی دوست برابر نمی کنم
تلقین و درس اهل نظر یک اشارتست
گفتم کنایتی و مکرر نمی کنم
هرگز نمی شود ز سر خود خبر مرا
تا در میان میکده سر بر نمی کنم
این تَقوِیَم تمام که با شاهدان شهر
ناز و کرشمه بر سر منبر نمی کنم
ناصح بطعن گفت برو ترک عشق کن!
محتاج جنگ نیست برادر نمی کنم

پیر مغان حکایت معقول می کند
معذورم ار محال تو باور نمی کنم

حافظ جناب پیر مغان جای دولت است
من ترک خاک بوسی این در نمی کنم

دعام کن حاجی
راستی شب جمعه ای بد جور جات خالی بود
طبق معمول ...
آسمان صاف ، دلم بارانی
و همان پنجره فولاد که من قلبم را
تا دل صبح دخیلش کردم...
جای تو خالی بود
..........................
جمعه 20 اردیبهشت 1392 12:00 ق.ظ
چقد زیبا نوشتین چند وقتیه اصلا نمیتونم چیز ی بنویسم ولی همینطوری تو وبا که میگردم میبینم چقد این حرفا با دلم سازگاره میفهمم حرف دل منم این چیزاست
علی پورعبدالله

ممنون
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 04:48 ب.ظ
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 12:34 ب.ظ
بله ...
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 10:39 ق.ظ
شما با افتخار لینک شدید!
علی پورعبدالله

متشکرم
شما هم همینطور
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 11:06 ب.ظ
مجنون قلمت همیشه استوار و خوانا !!!
علی پورعبدالله

به دعای شما..
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 10:22 ب.ظ
بسیار عالی مثه همیشه......
ایشالا مزد همه کاراتون چیزی جز شهادت نباشه به خواهر خوبم آ.... سلام برسونید شماره ای ازش ندارم
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 08:55 ب.ظ
علی عاقامن بودم،اسم یادم رفت...
(آیکون شرمندگی)
یاعلی...
علی پورعبدالله

آهان
خب خدارو شکر پیداشدید!
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 07:42 ب.ظ
وقتی می بینم تو دنیا امروزی آدمایی هستند که به مرزها احترام میذارن دوباره باورم میشه که انسانیت و مردونگی هنوز نمرده...
برقرار باشید
علی پورعبدالله

پاینده باشید
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 04:22 ب.ظ
خیلی زیبا بود آقای پور عبدالله قصد جسارت نداشتم اما از شما هم انتظار نداشتم که اینطوری جوابمو بدید گذشته از این این پستتون از همه پستاتون پر بار تر بود (وقتی با یک دختر نامحرم صحبت میکنی حواست باشد )ای کاش تفکر همه پسرا مثل شما بود اما.......قلمتون سبزبازم میگم متاسفم
علی پورعبدالله

خواهش میکنم خانم
دیگه برامون عادی شده!
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 10:33 ق.ظ
عاقاماکه سوادنداریم جواب قشنگ قشنگ بدیم.
همینومیتونم بگم:هرچه که ازدل برآیدلاجرم بردل نشیند...
یاعلی...
علی پورعبدالله

اسم شما؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


اینجا مجنون...قلم به دستم!

مدیر وبلاگ : علی پورعبدالله
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
فرم تماس
نام و نام خانوادگی
آدرس ایمیل
امکانات دیگر
کلیه حقوق این وبلاگ برای تک سفر محفوظ است